شهدای شهرستان شاهرود


IMG_8463.jpg

حديث دشت عشق


همسر شهيد سيد منوچهر مدق:

اوعاشقانه به سوي معبود پروازكرد
 

 

 

شهيد مدق عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: "آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"
فرشته ملکی متولد سوم فروردین ماه سال 1342 در تهران است. او در جريان مبارازت انقلابي سال 57 با شهید مدق آشنا شد و يك سال بعد به عقد ازدواج او درآمد.
ثمره این زندگی مشترک خاطره انگيز و عاشقانه دو فرزند به نامهای "علی" و "هدی" ست.
آشنايي با منوچهر:
اولین دیدار ما روز 13 آبان 57 در تظاهرات دانشگاه تهران بود. به همراه دوستانم برای پخش اعلامیه رفته بودم که درگیری مردم و دانشجويان با ساواك شروع شد.
در آن ميان یک لحظه دیدم یک نفر دست مرا گرفت و كشید و با صدای بلند گفت: "خودت را بكش بالا "
از ترس، سوار موتور آن جوان شدم. "او منوچهر بود".
بعدها فهمیدم او پسر همسایه ماست. تا آن روز ندیده بودمش. بعد از آن چندین بار دیگر هم منوچهر را در تظاهرات ها دیدم.

بعد از چند بار ملاقات كوتاه و ايجاد حس مشترك ميان هر دويمان، اولين جلسه خواستگاري صورت گرفت و منوچهر شرايطش را برايم گفت:
او گفت كه؛‌
اگر قرار باشد اين انقلاب به من نياز داشته باشد و من به شما، من مي‌روم نياز انقلاب و كشورم را ادا كنم، بعد احساس خودم را. ولي به شما يك تعلق خاطر دارم».

بايد خوب فكر مي كردم ؛ منوچهر تا دوم دبيرستان درس خوانده بود و رفته بود سركار. مكانيك بود و خانواده‌ي متوسطي داشت.
خانواده ام مخالفت مي كردند. اما من انتخابش كرده بودم. منوچهر صبور بود، بي‌قرار كه مي‌شد، من هم بي‌طاقت مي‌شدم.
چند ماه به انتظار گذشت، منوچهر كه حالا پاسدار شده بود براي خودش برنامه هايي داشت. گفت: بايد به كردستان بروم.
بالاخره موافقت پدر را گرفتيم . نيمه‌ شعبان سال 58 آغاز زندگي مشترك ما شد.


فرشته ملکی فصل جديد از زندگي خود را با شهيد مدق آغاز كرد.
مي گويد: يك ماه تمام را در شمال كشور به ماه عسل گذردانديم. تازه آمده بوديم سر زندگي مان، كه جنگ شروع شد.
شش ماه رفت و خبری از آمدنش نشد. دوری از منوچهر برایم سخت بود. به همراه او به جنوب کشور رفتم و تا آخر جنگ آنجا ماندیم.
در جنوب ما در یک اتاق کوچک زندگی می کردیم. منوچهر چند ماه یکبار می آمد و سری به من می زد و دوباره می رفت.
شايد شش ماه اول بعد ازدواجمان كه منوچهر رفت جبهه، برايم راحت‌تر گذشت. ولي از سال شصت و شش ديگر طاقت نداشتم. هر روز كه مي‌گذشت به همسرم وابسته‌تر مي‌شدم. دلم مي‌خواست هر روز جمع باشد و بماند پيشمان.
سال 60 علی به دنیا آمد. خیلی خوشحال بود.هدی هم سال 65 به دنیا آمد. منوچهر عاشق بچه ها بود.

منوچهر در عمليات كربلاي شيميايي شد. تنش تاول مي‌زد و از چشم‌هاش آب مي‌آمد.
بعد از جنگ
منوچهر سال شصت و هفت مسئول پادگان بلال كرج شد. گاهي براي پاكسازي و مرزداري مي‌رفت منطقه. هر بار كه مي‌آمد، لاغرتر و ضعيف تر شده بود.
نمي‌توانست غذا بخورد. مي‌گفت «دل و روده‌م را مي‌سوزاند. همه‌ي غذاها به نظرش تند بود. هنوز نمي‌دانستيم شيميايي چيست و چه عوارضي دارد. دكترها هم تشخيص نمي‌دادند. هر دفعه مي‌برديمش بيمارستان، يك سرم مي‌زدند، دو روز استراحت مي‌داند و مي‌آمديم خانه.

سال 69 مصدوميتش شدیدتر شد. عملی روی منوچهر انجام دادند تا ترکش ها ی سمی را از بدنش خارج کنند از همان موقع شیمی درمانی هم شروع شد.
روزها به سختي می گذشت و منوچهر حالش رورز به روز بدتر می شد به طوری که تا شش ماه نتوانست حرکت کند بعد از آن هم با عصا راه می رفت. مدتی بیناییش را از دست داد و بعد از استفاده از آمپول های زیاد تا حدودی بهبود یافت.
بدنش پر از تاول بود طوری که نمی توانست بخوابد. ریه سمت چپش را هم از دست داد و نیمی از روده اش را هم برداشتند.
سردردهاي شديد گرفت. از درد خود دماغ مي‌شد و از گوشش خون مي‌زد.
منوچهر كار خودش را مي‌كرد. اما گاهي كاسه‌ صبرش لب ريز مي‌شد. حتی استعفا داد، كه قبول نكردند. سال شصت و نه، چهار ماه رفت منطقه. آن قدر حالش خراب شد كه خون بالا مي‌آورد. با آمبولانس آوردندش تهران و بيمارستان بستري شد.
تا سال هفتاد و نه نفس عميق كه مي‌كشيد، مي‌گفت «بوي گوشت سوخته را از دلم حس مي‌كنم».

منوچهر با خدا معامله كرد و حاضر نشد مفت ببازد
منوچهر بسیار صبور و مهربان بود. با تمام دردی که داشت هیچ وقت اعتراض نمی کرد. "سوره یاسین" و "الرحمن" و "زیارت عاشورا" را خیلی دوست داشت.
عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: " من آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"

سال 79 سال سخت و بدی بود چرا که منوچهر دیگر نمی توانست درد را تحمل کند و می گفت:" از خدا خواستم سخت شهید شوم ولی دیگر روحم نمی تواند این دنیا را تحمل کند"
شب آخر در بیمارستان پزشکان گفتند که دیگر امیدی به زنده ماندن منوچهر نیست.
تا صبح کنار منوچهر نشستم و هر دو گریه می کردیم.
صبح حالش بد شد و خونريزي زيادي داشت. دست کشید روی خون و به صورتش زد گفتم: منوچهر! چرا این کار را می کنی؟ گفت: "خون شهید است"
از من خواست تا برایش لیوان آبی بیاورم وقتی آوردم روی سرش ریخت و گفت: من غسل شهادت دادم و شروع کرد به نماز خواندن حال عجیبی داشت.
بعد از نماز دستهايم را گرفت و گفت: این دستها زحمت زیادی برای من کشیده اند چند بار تکرار کرد. من هم گریه می کردم و نمی توانستم جوابش را بدهم.
منوچهر همیشه می گفت: نمی خواهم روی تخت بیمارستان شهید شوم.
وقتی پرستار ملافه های تختش را عوض می کرد من و علی او را از تخت بلند کردیم منوچهر دست من را گرفت و یک نگاه به علی و من کرد و چشمانش را بست.


او در آغوش من و پسرم شهید شد.


و خدا صدای منوچهر را شنید و او را در 2 آذر ماه سال 79 از ما گرفت.
منوچهر از جانش برای من و بچه ها گذشت. بچه ها هم قدردان زحمات پدر بودند.
علی همیشه می گفت: اگر ما در این دنیا خطا زیاد داشته باشیم حداقل از این بابت خیالمان راحت است که شرمنده پدر نبودیم.
همه ما این زندگی را مدیون افرادی همچون شهيد منوچهر هستیم.
هنوز هم ما احساس می کنیم منوچهر در کنار ماست و ما را می بیند. من و بچه ها حضور او را در همه جا احساس می کنیم.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ توسط سرباز



شهيد مجيد آخوندي فرزند محمدعلي متولد سال 1332 از شهرستان شاهرود داراي تحصيلات فوق ديپلم در 25/4/61 به شهادت رسيد.

فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد:
امروز كه كاملاً تجهيز شده و آماده‌ايم براي حمله به خط مي‌رويم. امشب شبي است كه ما دو ماه آرزويش را داشتيم. كربلا و عاشورا تكرار مي‌شود. فردا صبح معلوم نيست كه چند نفر مهمان خدا باشند.
روي سخنانم فقط با مردم است و با منافقين، ساز شكارها و رنگ‌عوض كن‌ها و كساني كه قاشق هر آشي مي‌شوند نيست. در تشييع جنازه‌ام و در مجالسي كه به خاطر شهدا بر پا مي‌شود، فقط خواهران و برادران حزب‌الله شركت كرده و با تمام وجود بكوشند كه نگذارند افراد غير مكتبي و سازشكار و منافقين شركت كنند. توصيه بعدي من به مسؤولين عزيز و برادران آموزش و پرورش است. شما بيشتر از اين حقير اطلاع داريد كه ما چه وظيفه‌ خطيري به عهده گرفته‌ايم، چه امانت‌هاي ارزنده در ركاب كارواني به ما سپرده شده و ما قافله سالار آن هستيم كه متاع‌هاي گرانبهايي را حمل مي‌كند و اين قافله را به صراط مستقيم هدايت كرده و به نور برسانيم. شما سعي كنيد كه اين امانت‌ها و اين كاروان را تحويل كساني بدهيد كه در روشنايي حركت كرده و راه نور مي‌پيمايند. پس اين ما هستيم كه سازنده و خط دهنده به نسل جديد مي‌باشيم و در اين راه بايد نسبت به وظيفه‌ و مسؤوليتي که در جامعه اسلامي به عهده ما گذاشته شده، از هستي مايه بگذاريم و از ناملايمات نهراسيم.
صحبتي دارم با دانش‌آموزان اين غنچه‌هاي كوچك و نشكفته؛ لابد يادتان هست كه با هم چه برنامه‌ها و هدف‌هايي را داشتيم دنبال مي‌كرديم، مخصوصاً در رابطه با نماز كه با هم پيمان بسته بوديم، نمازها را با جماعت خوانده و در نماز جماعت نيز شركت فعالي داشته باشيم. حالا كه من نيستم براي شادي و خشنودي خدا و شادي روح من، آن برنامه‌ها را ادامه دهيد و يادتان باشد حتماً در آخر نماز كه دست دعا به سوي پروردگار بزرگ و بي‌نياز بلند مي‌كنيد، حتماً امام را دعا كنيد. خداوند وقتي مي‌بيند دست‌هاي كوچكي براي استغاثه به درگاهش بلند شد، نااميدتان نخواهد كرد و دعاي شما را مورد اجابت قرار خواهد داد.
به مربي كه بعد از من سر كلاستان خواهد آمد، بگوييد ما به ورزش روحي بيشتر احتياج داريم تا به ورزش جسمي. اول غذاي روح ما را تـأمين كن بعد غذاي جسم‌ را كه ورزش بايد وسيله باشد نه هدف.

پدر، مادر و خانواده عزيزم! چند سال قبل در يكي از عاشوراهاي حسيني تعزيه مي‌خواندند، وقتي كه تمام ياران امام حسين شهيد شدند و امام تنها ماند، به شمشيرش تكيه داد و نداي «هَل مَنْ ناصِرْ ينصرني» سر داد ولي كسي نبود كه به ندايش لبيك گويد. من آن روز آرزو كردم كاشكي در آن جا بودم و به نداي امام پاسخ مي‌گفتم و هزار جان مي‌داشتم و در راهش فدا مي‌كردم. حالا به آن آرزو رسيده‌ام و در كنار حسين زمان و در ركاب او آنقدر مي‌جنگم كه به معبودم بپيوندم و از اين نظر خوشحال و سعادتمندم و شما نيز اگر سعادت مرا مي‌خواهيد خوشحال باشيد كه فرزندتان به آرزويش رسيد.




شهيد محمد ابراهيمي فرزند نصرت‌الله متولد سال 1344 از شهرستان شاهرود داراي تحصيلات دوم راهنمايي در 20/3/63 در سقز به شهادت رسيد.

فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد:
نخل آزادي ما جز شهادت بار نيست
جان دادن بهر ما آسان بود دشوار نيست
از براي سر فرازي برفراز دارها
ميثم تمار بسيار است اما دار نيست
وصيت‌نامه خود را با نام خدا آغاز و با ياد امام خميني فرياد الله اکبر را رساتر مي‌کنم و بر سر طاغوت‌هاي زمان خود فرياد مي‌زنم که اي نابخردان زمان! بدانيد که شيعه هميشه امامش پرخروش و فريادش کوبنده است و شيعه امام فريادگرش را در مي‌يابد. تنها به عشق حسين زمانم خميني بت‌شکن به جبهه حق عليه باطل مي‌روم، بلکه با نثار خون ناقابلم در به ثمر رساندن انقلاب اسلامي وظيفه انساني و اسلامي خود را انجام برسانم.



شهيد محمدحسن احمدي فرزند اسماعيل متولد سال 1342 از شهرستان شاهرود داراي تحصيلات ابتدايي در 2/5/62 در مهران به شهادت رسيد.

فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد:
سلام بر پدر و مادر مهربانم!
اميدوارم بتوانم براي خدا، اسلام و قرآن جان بي‌ارزشم را به الله، آفريننده خود تسليم نمايم!
اميدوارم بتوانم براي شما يك فرزند نيكو و صالح بوده و باشم! از شما مي‌خواهم پس از شهادتم هيچ‌گونه گريه و زاري نكنيد؛ بلكه، خوشحال باشيد! اميدوارم برادران و دوستانم بعد از من بتوانند با پايداري مرز و بوم اين كشور اسلامي را از دست دشمنان پليد و كافر پاك گردانند!
برادر و خواهر عزيزم، شما را به نماز و دوري از گناهان سفارش مي‌کنم!
مادرجان، هر موقع به يادم افتادي و خواستي گريه كني يا اينكه سر قبر من آمدي آن لحظه به فكر كربلاي حسين عليه‌السلام باش!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ توسط سرباز



 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ توسط سرباز



1- شهيد معلم مهدي رجب بيگي؛ متولد سال 1336:

«خدايا پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم و از نور خويش آتش در ما بيفروز تا در سرماي بي‌خبري نمانيم. خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نکنيم و دست آن شهيدان را بر پيکرمان آويز تا مشت خونينشان را برافراشته داريم. خدايا چشمي عطا کن تا براي تو بگريد، دستي عطا کن تا داماني جز تو نگيرد، پايي عطا کن که جز راه تو نرود و جاني عطا کن  که براي تو برود.»

2- شهيد دکتر مصطفي چمران متولد سال 1311محل تولد تهران محل شهادت دهلاويه سال‌1360:

«بگذاريد بند بندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود، باز هم صبر مي‌کنم و خداي بزرگ خود راعاشقانه مي‌پرستم. آرزو داشتم که شمع باشم، سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار کنم. به کفر و طمع اجازه ندهم بر دنيا تسلط يابد.»

3- شهيد مجتبي رسول زاده، محل تولد: تهران، مکان شهادت: خرمشهر به سال 1361:

«خدايا اگر مي‌داني که عاشقت شده‌ام، مرا به سوي خود فراخوان والا مرا رشد بده و توفيق تکامل الي‌الله نصيبم کن تا لايق شهادت گردم.»

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ توسط سرباز






شهید شیخ محمد تهرانی


نام ونام خانوادگی : شیخ محمد تهرانی
نام پدر: علی اصغر
تاریخ تولد: 1334
محل تولد: شاهرود
میزان تحصیلات: دیپلم ادبیات
شغل: روحانی
عضویت: بسیجی
نوع مسئولیت در جبهه: کمک تیر بارچی
تاریخ شهادت: 16/5/62
محل شهادت : جبهه ی مهران -
نحوه شهادت: اصابت گلوله دشمن
عملیات: والفجر 3
محل دفن : گلزار شهداي شاهرود



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ توسط سرباز